اولياء الله آملى

166

تاريخ رويان ( فارسى )

فى الجمله ملك مازندران و استندار شهراگيم را مدتى چند باهمديگر وفاق و يكدلى و نسبت مصاهرت و پدر فرزندى بود تا در سنهء ثلاث و ستين و ستمائه ملك شمس الملوك به ديوان رفت و به اردوى اعظم به حضرت آباقا خان پيوست . امرا و وزرا بعد از آنكه مقصود او حاصل كرده بودند و يرليغ و احكام و تشريف و سيورغال سلطان ارزانى داشته ، در صولت و تهور او نگاه كردند . چه مردى بهادر و مردانه بود و نيز با امرا و وزرا و اكابر درگاه ، التفات نفرمود و مدت يك ماه در اردو ، خيمه و بارگاه راست كرده ، به عيش و عشرت مشغول بود و ملتفت هيچ آفريده نشد . امرا و وزرا به حضرت عرضه داشتند كه اين مرد ، بزرگ است و اصل و نسب بزرگ دارد و ولايت حصين و منيع . امروز در اردو اين‌همه تهور و بىالتفاتى مىكند ، فردا كه با ولايت خود رود ، اگر تمرد و عصيان كند و از سر غرور ، از فرمان قاآن دور شود ، تدبير آن به دشخوارى انجامد . سخن غمازان مقبول افتاد . شمس الملوك [ را ] به شهربند بازداشتند و اميرى را از امراى درگاه - قتلغ بوقا نام - به مازندران و رستمدار فرستاده ، استندار شهراگيم را طلب داشتند تا به اردو برند . استندار روى پنهان كرد و ايلچى را نديد و پيغامهاى درشت مىفرستاد . تا لشكر گران از ترك و تازيك به رستمدار و رويان رفتند و غارت و تاخت و تاراج كردند و اسير و برده ببردند . چنان كه هرگز در رستمدار مثل آن خرابى و غارت كسى نكرده بود . چون خبر عصيان استندار به اردو رسيد ، برفور شمس الملوك را هلاك كردند . « 1 » امير على شاعر به مرثيه ترجيع بند [ ى ] به طبرى گويد ، مطلعش اينكه : خوشاد دل آزاى چل تو بيته كرياى * كه تو بر كسى آرد دل خوبشيناى

--> ( 1 ) - عين مطالب بالا و عبارات آن در تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين آمده است . اين كتاب ص 63 .